شمس الدين حافظ
553
سفينه حافظ ( فارسى )
چو باران نعمت رحمت برو باريد هر ساعت * نبودش غم بجز امّت بشيرين نطق شد گويا كه اى وهاب « 10 » انس و جان غنى از طاعت و عصيان * گناه امتم بخشا بروز محشر عظما خطاب آمد كه خلاقم باستحقاق رزاقم * بذات پاك خود طاقم ز جسم و جوهر و اعضا ترا امت چو بىباكند و از تقصير غمناكند * نه آخر قبضهء خاكند نمودم عفو ز استغنا چو بازآمد درين دنيا همان از عالم عقبى * چه در صورت چه در معنى چه در سرا « 11 » چه در جهرا « 12 » سحرگه خواجهء قنبر وصى نفس پيغمبر * امير المؤمنين حيدر خديو دلدل « 13 » و شهبا « 14 » در آمد از در خانه چو مرغى از پى دانه * كه اى سالار فرزانه كجا بودى شب اسرى چه كردى و چه فرمودى كجا بودى چه پيمودى * بگوى احوال چون بودى بلفظ خود بيان فرما گرفتش مصطفى در بركه با تو من به يك جوهر * به حق خالق اكبر كه ديدم نام تو آنجا بمشك و عنبر آغشته قرين نام من گشته * بساق عرش به نوشته خداى فرد بىهمتا تو بارى اى خود اقوالم چه دانستى تو احوالم * خبر چون بودت از حالم به پيشم قصد كن انشا بگفتا از سر تعظيم كاى سالار هفت اقليم * مرا كرد اين خدا تعليم از انشا و از املا ميان خواب و بيدارى رسيد الهام جبارى * چه خسبى در شب تارى كه آمد خواجهء لو لا « 15 » قرين رفعت و عزت بديدم عالم وحدت * ز حق درخواسته امت همه بخشيده يكيك را چو زينسانم به گوش آمد دلم در بر به جوش آمد * روانم در خروش آمد روان گشتم برت تنها زهى ظاهر زهى باطن زهى طالب زهى غالب * على ابن ابى طالب امير المؤمنين حقا نبى بر انبيا سرور ولى بر اوليا مهتر * برفعت از همه برتر بنزد خالق الاشيا ز عهد اولين با همچنين با مظهر آدم * بمرده عيسى مريم دميده روح در اعضا گهى چرخ و گهى اختر گهى لعل و گهى گوهر * گهى مشك و گهى عنبر گهى خوب و گهى زيبا
--> ( 10 ) از نامهاى خدا ، بسيار بخشنده ( 11 ) پنهانى و مرموز ( 12 ) آشكار و بلند و ظاهر ضمنا شايد سرا و ضرّا باشد كه شعرا بيشتر با هم به كار مىبرند و بمعنى نيكى و بدى هستند . ( 13 ) نام استر حضرت على عليه السلام ( 14 ) مؤنث اشهب و بهر چيز سياه و سفيد مثلا اسب اطلاق مىشود ( 15 ) اشاره به حديث : لولاك لما خلقت الافلاك : حديث قدسى ( احاديثى كه از آسمان نازل شدهاند ) و خطاب به پيغمبر ، اگر نبودى ، افلاك را خلق نمىكردم .